X
تبلیغات
کمالستان



























کمالستان

مدیر وبلاگ ننوشته است!

دوست باید دوست را کامل کند!

بی اجازه کاملش میکنم!!!...

 

قدر

"قدر" به عقله نصفه نیمه ی من یعنی اندازه، یعنی مقدار!

قدر با قدرت هرچه تمام تر بر من وارد میشود تا شاید کمی فقط کمی به مقدار خودم فکر کنم!

داشتم فکر میکردم نامسلمونایی که شب قدر ندارن کی به مقدار و منزلت خودشون فکر میکنن؟؟؟

فکرکردن به مقداره خود کم کاری نیستآآآآ! کم کاری نیست که دستور داریم سه شب تا صبح بهش فکر کنیم!!!

به نظر شما مخاطب،

 اصلا نه،

 به نظر شما مدیر وبلاگ، چند نفر تا بحال به مقدار خودشون فکر کردن؟

خدا از ما خواسته به منزلت خودمون فکر کنیم.

ما به کسایی که به خودشون فکر میکنن میگیم "خودخواه" ولی خدا بهشون میگه "بنده"!

ما اسم عملشون رو میذاریم "خودخواهی" ولی خدا میذاره "عبادت"!

بعدش  خدا به وسیله ی فرستاده ش میگه: "مغز عبادت دعاست"!

میدونی یعنی چی؟

یعنی یک امشب رو خود خواه باش و به خودت فکر کن بعد برس به مغزه خودخواهیت و هرچی دلت میخواد ازم بخواه!

یعنی "یک امشبی بامن بمان با من سحر کن"... 

 (اگر بنی آدم اعضای یکدیگرند

پس من رو

که جزیی از خوده تو‌‌أم دعاکن تا خودخواهیت کامل تر بشه)

یاعلی

 

نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1392ساعت 14:4 توسط کمالستان|

فصل امتحانات* است و التماس دعاهایش!

ما نیز ایضاً...

دعا کنید حداقل شرمنده اساتید نشوم...

_______________


تحصیلی, زندگی, .... و سیاسی!


نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 20:40 توسط کمالستان|

«به نام حق»


      دختر خوب و دوست داشتنی ام؛
این دومین نامه ای است که داده ای و پاسخ آن را نداده ام. جز پوزش حرف دیگری ندارم.
     چند سؤال کرده بودی: سؤال اول راجع به هدف زندگی است. به نظر من هدف از زندگی تقرب به خداست و در این تقرب به خدا, تمام اعمال و افعال و اذکار و وظایف و نقش های وارده در آیات و روایات می گنجد. گاهی دختری و گاهی همسری و گاهی مادری و باید وظایف خود را به نحو اَحسن انجام دهی و گاه با خدمت به دیگران و انجام مستحبات در کنار واجبات. نمی توان جایگاه خاصی را یا شغل خاصی را هدف بیان کرد, مثلاً حتما آیت ا... شوی یا مدرّس یا مبلّغ یا پژوهشگر و... , به نظر من رسیدن به این ها هدف را تأمین نمی کند مگر اینکه اول تهذیب نفس کرده باشی. از سوی دیگر فقط تهذیب نفس کفایت نمی کند, که فقط در خانه بنشینی و خود را از مردم دور نگاه داری تا گناه نکنی چون برداشتن بار دین و جلو بردن دین وظیفه همگانی است و جامعه نیازمند انسانهای متعهد و متخصصی است که با تلاش خود کلمه ی "الهی" را در عالم مستقر کنند.
     از سوی دیگر انسان تا حدی مختار است, شاید تو بخواهی پژوهشگری شوی که در عرصه دینی خدمت کنی, اما شرایط و همسرت اجازه ندهد. زیرا هر مسلمانی باید در زندگی خود اولویت بندی داشته باشد. اولویت شما اطاعت از والدین است و سپس همسر و سپس تربیت فرزند. هرگز نمی توانی به بهانه رسیدن به مقام فلان, وظایف اصلی خود را رها کنی و این آفت بزرگی است که جوانان را تهدید می کند. از آن سوی برخی هم غرق در زندگی و همسر و... می شوند و استعدادهای لایتناهی خود را در تعاملات ساده ی زندگی هدر می دهند.
     براستی که پل صراط از مو باریک تر و از شمشیر تیزتر است. زیرا سخت است بخواهی طبق وظایفی که خدا برایت مقرر کرده عمل کنی و از سوی دیگر به خواسته هایت برسی و همین است همان بحر عمیقی که انسانهای بسیاری در آن غرق می شوند. ولی من شنیده ام بانوان متدینی را در عین همسر داری و تربیت چند فرزند به تحصیل علوم دینی بصورت آزاد و آماتور پرداخته اند و از محققان بزرگ شده اند (نه در حوزه و نه در دانشگاه) در خانه ی خودشان درس خوانده اند و به اینجا رسیده اند.
     چه بسا انسان هایی که مسئولیت های مهم اجتماعی و سیاسی و... پیدا می کنند و خدمت به جامعه می کنند, اما از همسر و بچه های خود غافلند چه بسا زنانی که توانایی های ویژه ای داشته اند,اما تمام زندگیشان صرف شستشو و آشپزی و... شده است و هرز رفته اند و برای نیافتن به این گره کور باید انگیزه ای قوی داشت و خود را در چنبره ی مشکلات اسیر ندید و تا آخر تلاش کرد. خوشبختانه تقرب به خدا شکل خاصی ندارد و در قالب هر کار و مسئولیت می توان پیدا کرد. تقرب به خدا نیازمند توجه به حضور خدا در هر لحظه است و آن نیازمند اخلاص. اخلاص داشته باشی, آشپزی هم تو را به خدا نزدیک می کند. اما اخلاص نداشته باشی و آیت ا... باشی, در قعر جهنم سقوط کرده ای و این همان رازی ست که همه از آن غافلند. و در صورتها و وظایف و قالب ها گم می شوند. گاه افراد با اخلاص وارد حوزه علمیّه می شوند و بعد مدرک و بعد اشتغال و بعد حقوق و بعد مقام و بعد پُست و... روی کار می آید. به گمانش راه خدا را می رود, اما اشتباه محض کرده است. چون دیگر از اخلاص خبری نیست و بر عکس می بینی زنی در عین بی سوادی به شوهر قالتاق و کلّه شق خود نهایت ادب و احترام را بجا می آورد, وقتی از او علتش را می پرسم, می گوید شوهرم است و باید اطاعتش کنم (بدون کمترین ادعایی و حرف و حدیثی).
    او از من سریع تر راه را رفته است و من هنوز در خم یک کوچه مانده ام. دنیای عجیبی است. نه بهشتی را می توان شناخت و نه جهنمی را و من در مشاوره هایم این را به عینه دیده ام و گاه دلم می خواهد زن روستایی بودم, (مثل تمام زنان روستایی که بچه هایی خوبی تربیت کردند) ولی هیچ ادعایی نداشتم. تواضع و فروتنی و بی ادعایی آنها غبطه انسان را بر می انگیزد. مثل زنان روستایی که شوهرانشان از آنها راضی بودند. نمی دانم از همسر آقای علامه طباطبایی چه می دانی؟ ایشان می گفت: "من نوشتن تفسیر المیزان را مدیون همسرم. گاه شب ها که چرت می زدم, خانمم سماور را روشن می کرد و چایی دم می کرد و کنارم می نشست تا تفسیر را بنویسم. او از خانواده متموّلی بود اما قبول کرد که با من عازم نجف شود و در غربت  و گرما و سرما و... چندین بچه را از دست داد. اما هر وقت خانمم در زیارت عاشورا به امام حسین علیه السلام سلام می داد من جواب سلام او را می شنیدم و هرگاه در قم رو به حضرت معصومه سلام ا... علیها سلام می کرد, من جواب حضرت معصومه سلام ا... علیها را می شنیدم." وقتی هم بیمار شد, خودش خانمی را انتخاب کرده بود تا علامه با وی ازدواج کند. وای خدای من, نه شهرتی نه اسمی و نه رسمی, اما پای در بهشت نهاده است و من...
    تمام تلاش خود را بکن تا با فرد شایسته ای ازدواج کنی, اما با تقدیر نجنگ. گاه انسان تمام تلاش خود را می کند, اما در ازدواج خود چند گیر دارد. دیگر بهانه گیری بی معناست و باید ساخت و شوهر را نردبام تقرب بخدا کرد. تنها مزیت ازدواج به این است که انسان طرز تفکرش به جنس مخالف اصلاح و درست می شود ولی گاهی ازدواج جهنمی می شود که در آن دست و پا می زنی. اگر برایت خیلی مهم است و در ذهنت وسوسه ها و... جنجال می کند, ازدواج کن تا در برخورد با نامحرم, راحت باشی, او را مثل یک درخت و بوته و... فرض کنی, اما اگر گیر مسائل جنسی نیستی و فارغ البال هستی, به هر ازدواجی تن نده, چون گاه یک آدم عوضی وزنه ای سنگین می شود که هدرت می دهد, اما من معتقدم کسی که خدا را بخواهد پیدا کند, در خانه ی این عوضی هم پیدا می کند و بچه ای را که بخواهد تربیت می کند. مثل "اسماء" مادر محمدبن ابوبکر که از ابوبکر بچه ای را بوجود آورد که علی علیه السلام شیفته ی او بود. تو حاضری زن ابوبکر شوی؟! تو حاضری آسیه زن فرعون باشی؟! این گونه زندگی کردن یک قهرمان می خواهد. تو می توانی یک قهرمان باشی؟!
     من یک پیشنهاد دارم: دنبال آدمی باش که اهل لقمه حلال باشد مثل معلم, رفتگر, کارگر. با زحمت بازوی خویش نان در می آورد تا حلال باشد, همین برای رفتن و تقرب کافی است, اما وقتی دنبال آدم فرهیخته می گردی, هزاران چاه جلوی او کنده اند, پُست, مقام, دست درازی به بیت المال, ادعای دین داری و... و گاه این ها دزدی می شوند که در دست خویش چراغی بنام علم دارند!
    من نمی دانم جوهره تو چیست؟ اگر بگویم دانشگاه برو, نمی دانم در دانشگاه عوض می شوی یا نه؟ اگر بگویم حوزه علمیّه برو, نمی دانم که شاید در دانشگاه بهتر می توانی به اسلام خدمت کنی. اگر بگویم ازدواج کن نمی دانم چقدر اهل استقامتی و اگر بگویم ازدواج نکن نمی دانم چقدر اهل تقوا و ورَعی؟! فقط یادت باشد رضایت و یقین سرچشمه آرامشند. هر جا هستی این دو تا را بدست آور و راضی شو به هر چه که پس از تلاش بدست می آوری. وقتی تلاش کردی همسر مناسبی را اختیار کنی, دیگر بعد از ازدواج راضی باش. وقتی در رشته ای تلاش کردی و به جایی رسیدی راضی باش و در آن رضایت, دنبال یقین بگرد. خدا صلاح بنده اش را بهتر می داند. مثلاً می داند من با یک آدم عوضی فقط اصلاح می شوم و...
    نگو هرقدر تلاش کردم آخرش این شد حالا چه کنم؟ هیچ, تسلیم. سازگار باش و در هر شرایطی راه تقرب به خدا را پیدا کن, اما و کاش و اگر را رها کن. ما که از اهل بیت بیشتر نیستیم. همه ی آنها با آدمهای عوضی در گیر شدند, تحقیر و شماتت و سرزنش و... جزو برنامه های آنها بود. دنبال آسایش نگرد, دنبال خدا بگرد.
    زره حضرت علی علیه السلام پشت نداشت, یعنی هرگز اهل فرار نبود. اهل فرار نباش "واستقم کما اُمرت". هر چه به سرت آمد چه مقصر بودی و چه نبودی ایستادگی کن و خدا را جستجو کن. همیشه دنبال راه حل مناسب بگرد, نه دنبال چیزی که غصه اش کنی و جگرت را آب کنی. اهل بیت در هر شرایطی بهترین راه را انتخاب می کردند, نه بهترین غم وغصه و اندوه را!


 واحد مشاوره حوزه علمیه مطهری_ کرج_1389

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 19:32 توسط کمالستان|

نه به تو مي خوانم،

بل از تو ميرانم...

ببخش خداي من!....



صاد.ميم

نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت 11:54 توسط کمالستان|

"هیچ کس" برای آدم نمی ماند 

جز خدا...

سرمان که به سنگ _لحد_ بخورد

این را تازه "می فهمیم"!

نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1392ساعت 0:30 توسط کمالستان|

سينه اي كز معرفت گنجينه ي اسرار بود،

كي سزاوار فشار آن در و ديوار بود...

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392ساعت 11:57 توسط کمالستان|

مهندس مکانیک، مهندس الکترونیک و ریاضیدان موظف می شوند به: "شیری را داخل قفس گیر اندازید، در حالی که خودتان بیرون قفس باشید." مهندس مکانیک با ابزاری مکانیکی در قفس را کنترل می کند: طوری که به محض ورود شیر به قفس درش بسته شود.

مهندس الکترونیک از سنسور نوری استفاده می کند: طوری که به محض ورود شیر به داخل قفس در بسته شود. ریاضیدان وارد قفس می شود، در را می بندد می گوید "این فضا را بیرون قفس تعریف می کنیم و آن طرف میله ها را داخل قفس"

برای آن که دنیا را زندان تعریف کرد و آ خرت را رهایی. آنچه را که هست می دانستند، نیست دانست. و آنچه را که نیست می دانستند، هست دانست!

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1392ساعت 11:12 توسط کمالستان|

با کمی تأخیر؛


تعطیلات تمام شده است و ایام هبوط فرا رسیده است: رنج کشیدن، دویدن، عرق ریختن، عجله کردن و...

زیاد غصه نخور که تنبل شده ای! و... چون تعطیلی شعبه ای از آرامش بهشت است، اما برای کسی که سرکار می رود. وگرنه هر کس که همیشه تعطیل است و در خانه تا ساعت 10 صبح می خوابد، عید و غیر عید و تعطیل و غیر تعطیل فرقی نمی کند. او حتی شمارش روزها را هم گم می کند و نمی داند امروز جند شنبه و چندم است.

مزه تعطیلی مال کسی است که همیشه کار می کرده، صبح زود از جا بر می خواسته و می دویده، او می داند تعطیلی یعنی چه؟

اینها همه اش بهانه است برای اینکه بگویم: از کار کردن خسته نشو، از دویدن نهراس، از عجله کردن مضطرب نشو.

خیلی ها روی تخت بیمارستان آرزو دارند کاش سلامتی داشتند و کار می کردند.

خیلی ها در گوشه خانه ها آرزو دارند کاش هدفی داشتند که برای رسیدن آن بدوند.

خیلی ها دلشان لک زده لباسشان را خودشان بشویند و روی طناب پهن کنند.

خیلی ها دلشان لک زده مثل بقیه صبحانه یک چایی شیرین با نان و پنیر بخورند.

خیلی ها آرزو می کنند کاش جایگاهی در جامعه داشتند که برای حفظ آن عجله کنند و بدوند و برای آن مضطرب شوند.

دویدن، خسته شدن، از حال رفتن، عجله کردن، مضطرب شدن و... مال آدم زنده است، زنده، زنده و سالم و متنعم به نعم الهی. چقدر از خیابان رد شده ای، چند بار از جوی آب پریده ای، چند بار در را باز کرده ای و بسته ای، چند بار قاشق بدست گرفته ای و غذا خورده ای، چند بار در یخچال را باز کرده ای و آب خورده ای، چند بار در حمام خودت را شسته ای و... خیلی؟! شاید سؤال هایم مسخره است...!

اما خیلی ها آرزو دارند خودشان از خیابان رد شوند، خودشان از جوی آب بپرند. خودشان بتواند سوار ماشین شوند، خودشان پله ها را بالا و پایین بروند، خودشان وسایل بردارند، خودشان در را باز کنند، خودشان غذا بخورند و آب بنوشند، خودشان بدون شرمندگی حمام کنند و...

اما همیشه منت کش دیگری و همیشه شرمنده سعی و زحمت و ترحم دیگران!!! حتی اگر والدین و یا بچه شان باشند!

و تو اندازه این نعمات را اصلا نمی دانی و خیال می کنی خودت همه کار می کنی!؟

من و تو غرق در نعمت ها، از جمله نعمتِ بی نیازی به دیگران در امور شخصی ولی هر روزمان را تیره تر از قبل می بینیم! و با خدا سر پول و خانه و ماشین چانه می زنیم، اما چه خانه دارها و پول دارها و ماشین دارهایی که ساده ترین امور زندگی شخصی ما را آرزو می کنند! عجب دنیایی است. مرغ همسایه غاز است همین است. طمع و حرص در انسان، سیری ناپذیر و اولین عامل بدبختی است. تو چقدر آن را مهار کرده ای؟


امضاء: مشاور 

نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1392ساعت 13:37 توسط کمالستان|

به قول بچه ها؛

چند روزیست که دورمان از مگس خالیست

چای می خوریم و حسرت جهادی را... !!!

نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1392ساعت 21:16 توسط کمالستان|

ده,عدد کوچکیست؛

وقتی قرار باشد تعداد استغفارهای تو باشد...

ده,عدد بزرگیست؛

وقتی قرار باشد تعداد لبخند نزدن های خدا به تو باشد...


(بااندکی تغییر)

نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1392ساعت 12:12 توسط کمالستان|


آخرين مطالب
»
»
» خوندن این نامه برای خیلی ها مفید بوده و هست از جمله خودم!
» شرمنده ام...
» هیهات! مصیبتی ست تنها ماندن...
»
» ریاضیات (3)
» هبوط
» یاد ایام!
» ریاضیات(2)

Design By : Pichak